همه چیز جات!

غول بزرگ مهربان
نویسنده : - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
 

غ ب م با اندوه گفت: « توی سرزمین غول ها هرگز مدرسه ای نبود که حرف زدن یاد من بدهد.»

سوفی پرسید: « مگر مادرت نمی توانست به ات یاد بدهد؟»

غ ب م فریاد کشید: « مادرم؟! تو لابد حتما می داند که غول ها مادر ندارد!»

غ ب م خیار دمبل مانند را مثل یک کمند بالای سرش چرخاند و با صدای بلند گفت: تا حالا کی شنیده که غول زن باشد؟! تا حالا هیچ غول زنی نبود! هرگز هم نخواهد بود. غول ها همیشه مرد است!

سوفی گیج و حیران پرسید در این صورت تو چه طوری به دنیا آمده ای؟

غ ب م جواب داد: غول ها به دنیا نمی آیند. آنها فقط ظاهر می شود، همین. درست مثل خورشید و ستاره که ظاهر می شود.

سوفی پرسید: حالا تو کی ظاهر شدی؟

غ ب م گفت: آخر من از کجا بداند؟ آن قدر ازش می گذرد که حسابش از دستم در رفته است. 

یعنی تو نمی دانی چند سالت است؟

غ ب م گفت: هیچکدام از غول ها نمی داند چندسالش است. تنها چیزی که من درباره ی خودم می داند این است که من خیلی پیر و قراضه است. شاید همسن کره ی زمین باشد. 

سوفی پرسید: پس غول ها چطوری می میرند؟

غ ب م جواب داد: غول ها هرگز نمی میرد. گاه گداری غولی یکهو غیبش می زند، کسی هم سر در نمی آورد که چی شده!

 

غول بزرگ مهربان

نویسنده: رولد دال

تصویرگر: کوینتین بلیک

مترجم: شهلا عباسی