همه چیز جات!

سرزمین محبوب من
نویسنده : - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
 

پله ها را آرام آرام پایین می روم. خیلی آهسته قدم بر می دارم. صدای پایم را حتی خودم هم نمی شنوم. هیجان زده ام. قرار است وارد سرزمین محبوبم بشوم!

در شیشه ای کوچک را که باز می کنم، صدای دیلینگ دیلینگ آویز بالای آن توی فضا می پیچد. صدایش شبیه صدای زنگ گله ها در بیشه زار ها، دوست داشتنیست. بغل

قفسه های سفید را دور می زنم. کتاب ها را با لذت نگاه می کنم. بعضی ها را از توی قفسه ها به لطافت و آرامی بیرون می کشم. یک بغل کتاب که جمع شد به سمت کاناپه ی مشکی می روم و روی آن لم می دهم و مشغول خواندن و سرک کشیدن لا به لای صفحات کتاب ها می شوم تا بفهمم کدام را بیشتر می پسندم. من عاشق آن کاناپه ی توی کتابفروشی هستم! من عاشق لم دادن و خواندنم!لبخند

اگر خوش شانس باشم گاه گداری که وارد سرزمین محبوبم می شوم، فروشنده اش مشغول ساز زدن است. او سه تار می زند و من کتاب خواندن در صدای سازش را خیلی دوست دارم. قلب

کتاب ها برایم همیشه دوست داشتنی بوده اند. هر کتاب جدیدی که می خوانم مرا تبدیل به آدم جدیدی می کند! مگر می شود آدم قبل از خواندن یک کتاب و بعد از خواندن آن یکی باشد؟ و این ماجراجویی پنهان در هر کتاب است شاید، که مرا این همه مجذوب خواندن می کند!گاوچران

 

موضوع انشا: فروشگاهی که دوست دارم!