همه چیز جات!

ماجرای یک کیک شور!
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧
 

برای بچه های کلاس پنجم داستان کوتاهی نوشتم و آنها را به گروه های سه و چهار نفره تقسیم کردم. آنها بعد از خواندن این داستان باید مشخص می کردند فرضیه های این داستان چه بودند، چطوری رد شدند،  و فر ضیه آخر چطوری تایید شد؟ همچنین از آنها خواستم تا بگویند چه نتیجه ای از کل داستان گرفتند.

جواب ها خوب و قابل قبول بود. مطابق معمول بعضی گروه ها توی سر و کله هم زدند و دعوا راه انداختند. بعضی ها هم خیلی خوب و با همکاری پیش رفتند. به بچه ها گفتم که اصلا از من نخواهند که مشکلاتشان را حل کنم. خودشان به عنوان یک گروه باید با هم همکاری کنند و با هم کنار بیایند. تنها یک سوال بود که هیچ گروهی موفق به حل آن نشد. این سوال که چرا فرضیه دخالت آدم فضایی ها در این ماجرا رد شد؟

نتیجه گیری ها از این داستان هم خیلی جالب بود. بهترین نتیجه گیری هم مربوط به گروه چهار از کلاس پنجم ب بود. کیمیا، آیدا، گیتانوش و ارغوان نتیجه گیری کرده اند که : مسئولیت پذیر باشیم. لبخند

داستان کیک شور را می توانید با کلیک کردن بر روی ادامه مطلب بخوانید.


من و بابا مشتاقانه به دست های مامان که داشت کیک را می برید نگاه می کردیم. اما وقتی اولین تکه کیک را به دهان بردیم قیافه هایمان در هم رفت و به شدت سرفه کردیم. مامان با تعجب به ما نگاه کرد و گفت چه خبر است؟ بابا گفت این دیگه چی است؟ من گفتم کیکه شور است!! مامان گفت آخر چرا؟ یعنی چی؟ و از اینکه این بلا به سر کیک نازنینش درآمده است غصه خورد. من گفتم حتما به جای شکر، نمک ریخته اید. مامان کمی عصبانی شد و یک چیزی به من گفت که نمی توانم بگویم و رفت از روی میز آشپزخانه شکردان را آورد و تالاپ گذاشت کنار من و گفت من از توی این شکر برداشتم. به نظر تو این نمک است؟ من از ماده سفید توی شکردان چشیدم. شیرین بود. یعنی نمک نبود. بابا گفت خوب توی کیک چی ریخته ای؟ مامان گفت خوب معلوم است. آرد، تخم مرغ، شکر، وانیل و بکینگ پودر. بابا گفت خوب پس حتما وانیل شور است! مامان به بابا یکجوری نگاه کرد. من رفتم وانیل را چشیدم. شور نبود! بعد بابا گفت خوب شاید بکینگ پودر شور باشد،  هان؟! مامان دیگر داشت کفرش درمی آمد. ولی من رفتم بکینگ پودر را هم چشیدم. آن هم شور نبود. من با خودم گفتم شاید آدم فضایی ها آمده اند و وقتی مامان داشته فر را روشن می کرده، یواشکی توی مخلوط کیک نمک ریخته اند. اما چیزی نگفتم برای اینکه مامان دیگر حسابی عصبانی بود!! من به دنبال سرنخ توی آشپزخانه گشتم. ته ظرف مخلوط کیک هنوز کمی کیک مانده بود. آن را چشیدم. شیرین بود!! خوب پس اگر مخلوط کیک شیرین بود یعنی... یعنی... خوب یعنی پس قابله کیک پز شور بود؟!! من نتیجه ام را با مامان در میان گذاشتم. ناگهان انگار مامان چیزی یادش آمد. بابا هم همینطور و کمی با ناراحتی چشم هایش را باز و بسته کرد. مامان گفت من دیشب به شما گفته بودم این قابلمه را هم بشویید. نشستی؟ بابا گفت خوب آخه به نظرم تمیز بود.مامان گفت عجب! من توی آن ظرف ذرت نمکی درست کرده بودم. بابا شرمنده شد. مامان گفت حالا باید همه این کیک شور را خودت تنهایی بخوری. بابا تکه های کیک را برداشت و شروع به خوردن کرد. مامان دلش سوخت و گفت بس است. بابا خوشحال شد و گفت چه مامان مهربانی و رفت از قنادی کیک خرید. مامان خندید و گفت چه بابای مهربانی و ما بالاخره کیک شیرین خوردیم.