همه چیز جات!

من لاک پشتم!
نویسنده : - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

خانم لاک پشت آرام آرام قدم می زد. انگار هیچ عجله ای نداشت. هیچ دیرش نمی شد. خوش خوشان می آمد و لاک سنگینش را به پشت می کشید.

من به خانم لاک پشت گفتم اون توی چی داری؟ خانم لاک پشت سریع سرش را توی لاکش کرد. اما من از توی تاریکی چشم هایش را که برق می زد و داشت تماشایم می کرد، می دیدم.

سی شبانه روز گذشت. من و خانم لاک پشت از جایمان تکان نخوردیم. خانم لاک پشت کمی سرش را بیرون آورد. بعد من یک برگ کاهو به سمت او دراز کردم و به او لبخند زدم. اما خانم لاک پشت بر و بر، به من نگاه کرد.

بعد من سیصد سال هر روز یک برگ کاهو به او تعارف کردم تا بالاخره یکی را برداشت و امتحان کرد. من دوباره سوالم را پرسیدم اما خانم لاک پشت همانطور که خرچ خورچ کاهو می خورد توی چشم هایم زل زد و چیزی نگفت.

سیصد سال دیگر هم گذشت و من هر روز یک برگ کاهو به خانم لاک پشت می دادم تا اینکه یک روز خانم لاک پشت گفت: «خوب! من این مدت تو را حسابی زیر نظر گرفته بودم. فکر کنم بتوانم به تو اجازه بدهم یک نگاهی توی لاکم بیاندازی و جواب سوالت را بگیری.» خانم لاک پشت خزید توی لاکش و من هم کله ام را توی لاکش کردم.

آنجا یک باغ خیلی بزرگ بود که هرچقدر گل به عمرتان دیده اید و ندیده اید، یکجا داشت. تازه کلی هم شاپرک و پروانه دور گل ها می چرخیدند. کمی دورتر یک دریاچه خیلی زیبا در میان یک چمن زار قرار داشت. کنارش یک تپه ی کوچک سبز بود که بالایش یک تک درخت بود  و زیر درخت یک نیمکت قرار داشت. تازه آنجا یک اقیانوس هم بود. که شن های ساحلش همه سفید بودند و آب هایش آبی آبی آبی و رنگین کمان تمام آسمان را پوشانده بود. من و خانم لاک پشت آنجا به هم لبخند زدیم.

حالا دیگر من می دانم چرا خانم لاک پشت اینقدر آرام راه می رود. حتی می دانم چرا لاکش اینقدر سفت و سخت است. حالا دیگر به خانم لاک پشت حق می دهم عجله ای نداشته باشد.

 

* من دوست دارم همچین لاک پشتی باشم!