همه چیز جات!

آلیس در سرزمین عجایب
نویسنده : - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠
 

کلاهدوز دیوانه گفت :« ما یک میهمانی غیر تولد داریم ، چون ما فقط یک روز در سال مهمانی تولد داریم ، بنابراین ۳۶۴ روز دیگر  را مهمانی غیر  تولد می گیریم »

مارچ هر از آلیس پرسید از کجا امده است  و آلیس شروع کرد  به توضیح دادن :« همه چیز از ان جا شروع شد که من و گربه ام دینا روی شاخه ی درخت نشسته بودیم و …» ناگهان  صدای جیغی بلند شد :« وای گربه ؟! »  و بعد یک موش کوچولو از داخل فنجان چای بیرون پرید و دور میز شروع  به دویدن کرد . کلاهدوز دیوانه صدا زد : « بگیریدش ! »

 

***

آلیس دیگر از پیمودن راههای عجیب غریب  در این سرزمین عجایب خسته شده بود و با خودش گفت : دیگر بهتر است  به خانه برگردم اما ناگهان گربه دچشایر ظاهر شد و  گفت : « تو نمی توانی بدون این که ملکه را ملاقات کنی  به خانه برگردی ! » بعد از گفتن این حرف  یک در  از میان درخت نزدیک آنها باز شد . آلیس به طرف ان رفت و از ان عبور کرد و ناگهان  خودش را در باغ یک قصر بزرگ دید .

او از دیدن دو کارت بازی که گلهای رز سفید را با رنگ قرمز نقاشی  می کردند ، متعجب مانده بود .کارت ها توضیح دادند که ملکه، رزهای قرمز سفارش داده است وآنها  رزهای سفید را قرمز می کنند  به این امید که او متوجه نشود. درست همان موقع در بزرگ قصر باز شد و خرگوش سفید رژه کنان بیرون امد و اعلام کرد : « ملکه ی دلها و پادشاه »

ملکه به سوی  بوته گل رز قدم  برداشت و با لحنی جدی پرسید :«چه کسی رزهای  من را قرمز کرده است ؟  سرش را بزنید ! » و بعد متوجه آلیس شد آلیس در حالی که از ترس می لرزید گفت : من دنبال راه برگشت  به خانه هستم .» ملکه فریاد زد « راه خانه ی تو ؟ تمام راه های این جا متعلق به من است ! سرش  را بزنید » ولی ملکه به سرعت تغییر عقیده داد و از آلیس پرسید : « ببینم تو کریکت بازی می کنی ؟ » الیس پاسخ داد : « بله قربان » و بعد ملکه دستور داد خوب بیا  بازی را شروع کنیم .

***

 

ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب (به انگلیسی: Alice's Adventures in Wonderland) نام کتابی است که لوئیس کارول در سال ۱۸۶۵ میلادی منتشر کرد. - الان 2014 است. می شود چند سال پیش؟-

این کتاب که برای کودکان نوشته شده‌است داستان خیالی سفر دختری به نام آلیس را تعریف می‌کند که به دنبال خرگوش سفیدی به سوراخی در زمین می‌رود و در آنجا با ماجراهای عجیبی روبه رو می‌شود.


 
 
سرزمین محبوب من
نویسنده : - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
 

پله ها را آرام آرام پایین می روم. خیلی آهسته قدم بر می دارم. صدای پایم را حتی خودم هم نمی شنوم. هیجان زده ام. قرار است وارد سرزمین محبوبم بشوم!

در شیشه ای کوچک را که باز می کنم، صدای دیلینگ دیلینگ آویز بالای آن توی فضا می پیچد. صدایش شبیه صدای زنگ گله ها در بیشه زار ها، دوست داشتنیست. بغل

قفسه های سفید را دور می زنم. کتاب ها را با لذت نگاه می کنم. بعضی ها را از توی قفسه ها به لطافت و آرامی بیرون می کشم. یک بغل کتاب که جمع شد به سمت کاناپه ی مشکی می روم و روی آن لم می دهم و مشغول خواندن و سرک کشیدن لا به لای صفحات کتاب ها می شوم تا بفهمم کدام را بیشتر می پسندم. من عاشق آن کاناپه ی توی کتابفروشی هستم! من عاشق لم دادن و خواندنم!لبخند

اگر خوش شانس باشم گاه گداری که وارد سرزمین محبوبم می شوم، فروشنده اش مشغول ساز زدن است. او سه تار می زند و من کتاب خواندن در صدای سازش را خیلی دوست دارم. قلب

کتاب ها برایم همیشه دوست داشتنی بوده اند. هر کتاب جدیدی که می خوانم مرا تبدیل به آدم جدیدی می کند! مگر می شود آدم قبل از خواندن یک کتاب و بعد از خواندن آن یکی باشد؟ و این ماجراجویی پنهان در هر کتاب است شاید، که مرا این همه مجذوب خواندن می کند!گاوچران

 

موضوع انشا: فروشگاهی که دوست دارم!


 
 
سلام
نویسنده : - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
 

سلام

اینکه وبلاگ تغییر نام داده است دلیل دارد: امسال ادبیات هم درس مى دهم! 

فکر مى کنم از این ب بعد بتوانم کمى بیشتر اینجا حضور داشته باشم.