همه چیز جات!

مومیایی شدن!
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
 

مومیایی به جسدی - حیوان و انسان -  گفته می‌شود که پوست و گوشت خشک شده آن در اثر تماس عمدی یا تصادفی با مواد شیمیایی، سرمای فوق‌العاده زیاد، رطوبت بسیار پایین یا عدم وجود هوا و یا حتی گرمای بسیار زیاد حفظ شده‌است.

بنابراین همیشه برای مومیایی شدن نیاز به انسان ها نیست! مرادن نمکی که درباره ی آنها صحبت کردم و همینطور لیوبا نمونه هایی از مومیایی های تصادفی هستند که بدون دخالت انسان شکل گرفته اند.یول


 
 
مومیایی کردن!
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
 

مومیایی به جسدی - حیوان و انسان -  گفته می‌شود که پوست و گوشت خشک شده آن در اثر تماس عمدی یا تصادفی با مواد شیمیایی، سرمای فوق‌العاده زیاد، رطوبت بسیار پایین یا عدم وجود هوا و یا حتی گرمای بسیار زیاد حفظ شده‌است.

بنابراین همیشه برای مومیایی شدن نیاز به انسان ها نیست! مرادن نمکی که درباره ی آنها صحبت کردم و همینطور لیوبا نمونه هایی از مومیایی های تصادفی هستند که بدون دخالت انسان شکل گرفته اند.


 
 
مومیایی یک بچه ماموت!
نویسنده : - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
 

File:Lyuba.jpg

 

لیوبا نام یک بچه ماموت است که نزدیک ۴۰٬۰۰۰ سال پیش در سن یک ماهگی مُرد. لیوبا به احتمالی بهترین و سالم‌مانده ترین ماموت مومیایی در جهان است.

مومیایی این بچه ماموت در ماه مه سال ۲۰۰۷ میلادی توسط یک شکارچی گوزن در مناطق قطبی روسیه پیدا شد. نام آن «لیوبا» گذاشته شد که کوچک شده‌ی واژه «لیوبف» به معنای «عشق» در زبان روسی است.

وزن این ماموت در هنگام یافت شدن ۵۰ کیلوگرم بود و طولی برابر ۸۵ سانتی‌متر داشت. اندازه آن از خرطوم تا سر به ۱۳۰ سانتی‌متر می‌رسید که طول آن را برابر با طول یک سگ بزرگ‌جثه می‌کرد.

گمان بر این می‌رود که لیوبا به دلیل خفگی در گِل جان سپرده باشد. در هنگام مرگ، لیوبا به همراه گروه خود در حال گذر از بستر رودخانه‌ای بودند که به دلیل جثه کوچک، او فرصت بیرون آوردن خود از گل‌ها را پیدا نمی‌کند و به درون آن کشیده می‌شود. مرگ در درون گل‌ها اندام‌های درونی لیوبا را به خوبی نگهداری کرده است و دانشمندان حتا توانسته‌اند بازمانده شیر درون معده لیوبا را که از مادر نوشیده بود، شناسایی کنند. پوست و اندام‌های لیوبا همگی در وضعیتی عالی باقی مانده‌اند.

مومیایی لیوبا تاکنون در نمایشگاه‌ها و موزه‌های تاریخ طبیعی متعددی در سراسر جهان به نمایش گذشته شده است.


 
 
تصاویری از فسیل
نویسنده : - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

من درباره خودم فهمیده ام که 

خیلی سخت با فیلم و کتاب و کلیپ و این جور چیزها خنده ام می گیرد. من فقط وقتی با دوستانم هستم خیلی می خندم!

من می توانم ساعت های طولانی تنها بمانم بدون این که حوصله ام سر برود!

بازی های کامپیوتری حوصله ام را سر می برد.

 

آرزو می کنم

چند ماه در دامنه جنوبی البرز، در کوهستان زندگی کنم.

توی باغ های سرزمین ژاپن قدم بزنم.

خانه ام را خودم بسازم.

 

من از آدم هایی خوشم می آید:

که گاهی کم حرف بزنند.

غیر از خودشان به فکر انسان ها و گیاهان و حیوانات دیگر هم باشند.

راستگو و مهربان باشند

 

* خوب! فکر کنم همین قدر کافی است!گاوچران


 
 
من سالادم!
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

من یک سالاد سبز و تازه هستم. پر از ذرت! پر از نخود فرنگی، تکه های بزرگ کاهو، تکه های کوچک کلم بروکلی، تکه های کوچک تر قارچ، جوانه گندم و خیار! و کسی چه می داند، شاید حتی تکه سیب زمینی های پخته! و برای زیبایی چند تکه لبو! اما کالباس هرگز! هرگز! فکرش را هم نکنید.

در هر صورت در من اصلا کلمی پیدا نمی شود و قطعات گوجه هم خیلی به ندرت! گرچه توصیه می شود که من را با سس میل نفرمایید ولی گاه گاهی، خیلی گاهی پیشنهاد می کنم من را با سس هزارجزیره یا سس فرانسوی میل کنید! 

من روح و قبلتان را جلا می دهم. با من احساس تازگی خواهید کرد. احساس شادابی و جوانی و نشاط! بله! من یک همچون غذای دلفریبی هستم! 

 


 
 
من لاک پشتم!
نویسنده : - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

خانم لاک پشت آرام آرام قدم می زد. انگار هیچ عجله ای نداشت. هیچ دیرش نمی شد. خوش خوشان می آمد و لاک سنگینش را به پشت می کشید.

من به خانم لاک پشت گفتم اون توی چی داری؟ خانم لاک پشت سریع سرش را توی لاکش کرد. اما من از توی تاریکی چشم هایش را که برق می زد و داشت تماشایم می کرد، می دیدم.

سی شبانه روز گذشت. من و خانم لاک پشت از جایمان تکان نخوردیم. خانم لاک پشت کمی سرش را بیرون آورد. بعد من یک برگ کاهو به سمت او دراز کردم و به او لبخند زدم. اما خانم لاک پشت بر و بر، به من نگاه کرد.

بعد من سیصد سال هر روز یک برگ کاهو به او تعارف کردم تا بالاخره یکی را برداشت و امتحان کرد. من دوباره سوالم را پرسیدم اما خانم لاک پشت همانطور که خرچ خورچ کاهو می خورد توی چشم هایم زل زد و چیزی نگفت.

سیصد سال دیگر هم گذشت و من هر روز یک برگ کاهو به خانم لاک پشت می دادم تا اینکه یک روز خانم لاک پشت گفت: «خوب! من این مدت تو را حسابی زیر نظر گرفته بودم. فکر کنم بتوانم به تو اجازه بدهم یک نگاهی توی لاکم بیاندازی و جواب سوالت را بگیری.» خانم لاک پشت خزید توی لاکش و من هم کله ام را توی لاکش کردم.

آنجا یک باغ خیلی بزرگ بود که هرچقدر گل به عمرتان دیده اید و ندیده اید، یکجا داشت. تازه کلی هم شاپرک و پروانه دور گل ها می چرخیدند. کمی دورتر یک دریاچه خیلی زیبا در میان یک چمن زار قرار داشت. کنارش یک تپه ی کوچک سبز بود که بالایش یک تک درخت بود  و زیر درخت یک نیمکت قرار داشت. تازه آنجا یک اقیانوس هم بود. که شن های ساحلش همه سفید بودند و آب هایش آبی آبی آبی و رنگین کمان تمام آسمان را پوشانده بود. من و خانم لاک پشت آنجا به هم لبخند زدیم.

حالا دیگر من می دانم چرا خانم لاک پشت اینقدر آرام راه می رود. حتی می دانم چرا لاکش اینقدر سفت و سخت است. حالا دیگر به خانم لاک پشت حق می دهم عجله ای نداشته باشد.

 

* من دوست دارم همچین لاک پشتی باشم!


 
 
ترس همه را کور می کند.
نویسنده : - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٤
 

خرمگس پشت در راهرو خودش را به شیشه کوباند. بعد کمی رفت عقب و باز دوباره خودش را به شیشه کوباند. شیشه ی در راهرو گفت:« خرمگس دیوانه! مرا شکاندی! آخر کی دیده که یک خرمگس بتواند از توی شیشه رد شود؟! چشم هایت را باز کن. این همه شکاف و درز کنار من است!»

اما خرمگس چیزی  نمی شنید و فقط با صدای بلند فریاد می زد:«کمک!کمک! چرا من  رد نمی شوم؟! این جا که چیزی نیست. وای چرا من رد نمی شوم؟!» او آنقدر با صدای بلند  فریاد می زد که اصلا صدای  شیشه ی در را نمی شنید. خانمی که توی خانه زندگی می کرد سروصدای  خرمگس را شنید و در راهرو را باز کرد. خرمگس با سرعت از در رشد و به حیاط رفت. 

**********

چند روز پیش من یک خرمگس را دیدم که باشدت خودش را به در راهرو می کوبید. با خودم فکر کردم که چرا خرمگس از شکاف های کنار در رد نمی شود و هی خودش را تاپ تاپ به شیشه می کوبد؟ به این نتیجه رسیدم که خرمگس به خاطر ترس این طور بی فکر رفتار می کند. فکر کردم خیلی وقت ها آدم ها هم همینطورند. موقع هایی که زیاد می ترسند نمی توانند درست فکر کنند و درست تصمیم بگیرند. نتیجه ی این فکر نوشته ی بالا شد. این فکر حتی می توانست توی دفترچه ی فکرم هم یادداشت شود. اما من آن را اینجا نوشتم!


 
 
چشم انسان هم عدسی دارد!
نویسنده : - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳٠
 

چشم انسان هم یک عدسی دارد و می تواند تصویر اجسام را بر روی یک پرده تشکیل دهد. تصویری که روی پرده تشکیل می شود یک تصویر وارونه است! این مدلی از ایجاد شدن یک تصویر در چشم است.

 

 

سلول های عصبی در چشم، پیام های ایجاد شده بر روی این پرده را به مغز می برند و مغز هم اول آن را سر و ته می کند و بعد تفسیر می کند و به ما اطلاع می دهد که چی داریم می بینیم! این اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سریع می افتد! گاوچران

 

حالا اگر چشمی مشکل داشته باشد و عدسی آن نتواند کارش را به خوبی انجام دهد یک عدسی دیگر در بیرون چشم به کمک آن می آید. این عدسی عینک نام داردیول

در این تصویر دو نوع عدسی را می بینید که به کمک عدسی چشم می ایند تا تصویر درست بر روی پرده ی چشم تشکیل شود!

lens


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦
 

عدسی می تواند نور را در نقطه ای به نام کانون جمع کند. این فاصله برای عدسی های مختلف یکسان نیست.  فاصله عدسی تا کانون آن را فاصله کانونی می نامند. هرقدر فاصله کانونی یک عدسی کمتر باشد یعنی آن عدسی قوی تر است. 

عینک طبی و ذره‌بین و لنز دوربین‌های عکاسی و دوربین دوچشمی همه با عدسی ساخته شده اند. 


 
 
منشور!
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦
 

جسمی است از جنس بلور یا جنسی دیگر که نور پس از عبور از آن تجزیه می‌شود.

قطرات باران هم مانند منشور نور آفتاب را تجزیه می کنند و رنگین کمان می سازند:

طیف نور رنگ هایی است که پس از تجزیه نور دیده می شود.


 
 
آبگرمکن خورشیدی و اجاق خورشیدی!
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦
 

ما امروز و دیروز با یک عدسی نور را کانونی کردیم. یعنی نور را در یک نقطه جمع کردیم. البته ما این کار را نکردیم بلکه یک عدسی که شکل عدس است این کار را انجام داد! عدسی می تواند نور را از خود عبور دهد و آن را در یک نقطه خاص  - که به آن کانون عدسی می گویند - جمع کند. 

کوره آفتابی هم همین کار می کند. یعنی نور را در یک نقطه جمع می کند و در آن نقطه گرما ایجاد می کند. اما نور در کوره آفتابی از چند سطح فرورفته "بازتاب" می شود و از آن نمی گذرد. این سطح بازتاب کننده می تواند آینه یا یک فلز براق باشد.

اینجا می توانید چند تصویر از کاربرد کوره آفتابی ببینید:

 

 

 

solar cooker details

کوره آفتابی فقط در روزهای آفتابی کار می کند. پس همیشه نمی توان از آن استفاده کرد. قبل از استفاده از کوره آفتابی باید چند ساعت آن را در معرض تابش مستقیم نور آفتاب قرار داد. بعد از آماده شد این کوره مثل یک فر، حسابی داغ است و می توان غذا را برای پخت در آن قرار داد. اما حسابی باید مراقب دست خود باشیم تا نسوزد! 

 

این هم طرح هایی برای نشان دادن آبگرمکن خورشیدی!


من از این سایت ها برای نوشتن این مطلب کمک گرفتم:

http://www.maggiesovenservices.co.uk/solar-ovens/

http://www.conserve-energy-future.com/DIY-SolarPanelCooker.php


 
 
مخلوط ها!
نویسنده : - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
 

مخلوط ها مثل اقوام هستند. مثل قبیله هایی هستند که با صلح و آرامش کنار هم زندگی می کنند. آنها در کنار هم زندگی می کنند اما کاری به کار هم ندارند! 

بیشتر مواد در اطراف ما مخلوط و ترکیبند. ترکیب ها معمولا در نتیجه یک تغییر شیمیایی به وجود می آیند. اما مخلوط ها این طور نیستند. 

مثلا هوا یک مخلوط است. خون هم همینطور. مثلا فولاد یک مخلوط است. چدن هم همینطور و همچنین طلایی که به عنوان زیور آلات استفاده می شود! طلای خالص، نرم و شکننده است. برای همین به آن مس اضافه می کنند تا انعطاف پذیر بشود و کمی هم محکم شود. به نظر شما محلول شکر در آب هم یک مخلوط است؟ دیگر چه مخلوطی را در اطراف خودتان می شناسید؟ 


 
 
نور شمالگان!
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٩
 

این نور است! نور شمالگان! که از اتفاق شب ها فقط دیده می شود! ان هم نه همه ی شب ها! بعضی شب ها. 

این نور را ساکنان شمالی سیاره زمین می توانند ببینند. و قدیم تر ها آنها فکر می کردند که این ارواح گذشتگان آنهاست که در آسمان ظاهر شده است!

به نظر شما این نور یک منبع طبیعی نور است یا مصنوعی؟


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳
 

باد

باد

باد

باد 

مى وزد

شاد

شاد

شاد

شاد

مى وزد

من

من

من

من

مى روم

تا

تا

تا

تا 

اسمان

من

من

من

من

من کى ام؟!

قا

قا

قا

قا

قاصدک!


 
 
← صفحه بعد